عبارتهای انگلیسی برای گفتوگو
۳۲۵ عبارت با معنی فارسی، تلفظ و مثال
برای شروع و ادامهٔ گفتوگو، موافقت و مخالفت مؤدبانه، پرسیدن و توضیح دادن، و تمام کردن حرف بدون بیادبی.
برای نمونه:look forward tobreak the iceFair enoughon the same page
اصطلاحها (۷۲)
همهٔ اصطلاحها- a fly on the wallناظر پنهان؛ کاش آنجا بودم و میدیدم
- a little bird told meیک کلاغ برایم خبر آورده
- a penny for your thoughtsبه چی فکر میکنی؟
- a white lieدروغ مصلحتی
- all earsسراپا گوش
- as a matter of factراستش؛ در واقع
- as far asتا جایی که
- as long asبه شرطی که؛ تا وقتی که
- back and forthاینور و آنور؛ رفتوبرگشت
- beat a dead horseآب در هاون کوبیدن؛ بحث بیفایده را ادامه دادن
- beat around the bushطفره رفتن؛ حاشیه رفتن و سر اصل مطلب نرفتن
- bite your tongueجلوی زبان خود را گرفتن؛ حرف نزدن
- break a legموفق باشی (بهویژه پیش از اجرا)
- break the iceیخِ جمع را شکستن؛ شروع کردن گفتوگو و از بین بردن معذببودن اولیه
- by all meansحتماً؛ البته
- by no meansبه هیچ وجه
- by the wayراستی
- can't put my finger on itنمیتوانم دقیقاً بگویم چیست
- cat got your tongue?زبانت را موش خورده؟
- cry wolfالکی هشدار دادن؛ چوپان دروغگو بودن
- cut to the chaseبرو سر اصل مطلب
- first things firstاول از همه؛ به ترتیب اولویت
- for sureحتماً؛ قطعاً
- get down to businessبرویم سر اصل مطلب؛ کار را شروع کنیم
- get lostگم شدن؛ (بیادبانه) گمشو
- get something off your chestدل خود را خالی کردن؛ حرف دل را زدن
- get the pictureدوزاری افتادن؛ متوجه شدن
- had betterبهتر است که
- hang in thereطاقت بیار؛ تسلیم نشو
- have a bone to pick with someoneبا کسی خردهحسابی داشتن
- have a heartکمی رحم داشته باش
- have to do withربط داشتن به
- hit the nail on the headدقیقاً زدن به هدف؛ چیزی را کاملاً درست و دقیق گفتن
- hold your horsesصبر کن؛ عجله نکن
- in black and whiteبهطور مکتوب و رسمی؛ کاملاً روشن
- in caseمحض احتیاط؛ اگر یکوقت
- in personحضوری
- in privateخصوصی؛ دور از دیگران
- in publicدر جمع؛ جلوی مردم
- in spite ofبا وجود
- in the darkبیخبر
- keep someone postedکسی را در جریان گذاشتن
- keep your chin upروحیهات را حفظ کن
- keep your fingers crossedدعا کردن برای موفقیت؛ امیدوار بودن
- kind ofیه جورایی؛ تا حدی
- let the cat out of the bagناخواسته رازی را لو دادن
- more or lessکموبیش؛ تقریباً
- no wonderپس بگو!؛ عجیب نیست
- not for all the tea in Chinaبه هیچ قیمتی
- off the recordغیررسمی و محرمانه (نه برای انتشار)
- off the top of my headهمینطوری و بدون فکر قبلی؛ فیالبداهه
- on and onیکریز؛ بیوقفه
- on the tip of my tongueنوک زبانم است
- out of the questionاصلاً امکان ندارد
- pull someone's legسربهسر کسی گذاشتن؛ به شوخی کسی را دست انداختن
- put someone on the spotکسی را در موقعیت سخت و ناگهانی قرار دادن
- put your foot in your mouthگاف دادن؛ حرف نسنجیده زدن
- quite a fewتعداد قابلتوجهی
- read between the linesمعنای پنهان را فهمیدن؛ از لابهلای حرفها منظور را گرفتن
- sit tightصبر کردن و کاری نکردن تا خبر بعدی
- so to speakبه اصطلاح؛ به قولی
- speak of the devilحلالزاده است! (وقتی کسی که دربارهاش حرف میزدید سر میرسد)
- spill the beansلو دادن راز؛ حرفی را که قرار بود مخفی بماند فاش کردن
- straight from the horse's mouthاز منبع دستاول
- ten to oneبه احتمال زیاد
- the elephant in the roomمشکل بزرگ و واضحی که همه از حرف زدن دربارهاش طفره میروند
- the pen is mightier than the swordقلم از شمشیر برندهتر است
- the squeaky wheel gets the greaseتا بچه گریه نکند، مادر شیر نمیدهد
- the whole nine yardsهمه چیز؛ بهطور کامل
- to make a long story shortخلاصهاش اینکه
- twist someone's armکسی را (به شوخی) مجبور کردن
- when pigs flyهرگز؛ وقت گل نی
فعلهای عبارتی (۳۸)
همهٔ فعلهای عبارتی- bring roundبه هوش آوردن؛ قانع کردن
- bring upموضوعی را پیش کشیدن یا مطرح کردن؛ بزرگ کردن بچه
- call backدوباره تماس گرفتن
- call forخواستار شدن؛ نیاز داشتن
- call inتماس گرفتن (با محل کار/رادیو)؛ کسی را فراخواندن
- call onاز کسی رسماً درخواست کردن؛ سر زدن
- call outبا صدای بلند گفتن؛ به چالش کشیدن
- call upزنگ زدن (به کسی)
- come forwardداوطلب شدن؛ اطلاعات دادن
- come upمطرح شدن؛ پیش آمدن
- cut inوسط حرف پریدن؛ لایی کشیدن
- cut offقطع کردن؛ حرف کسی را بریدن
- find outفهمیدن؛ کشف کردن؛ خبردار شدن
- get acrossمنظور را رساندن؛ تفهیم کردن
- get atمنظور داشتن؛ اشارهی غیرمستقیم کردن
- get back toبعداً جواب کسی را دادن؛ به کاری برگشتن
- get throughاز پس چیزی برآمدن؛ تمام کردن؛ تماس گرفتن
- go onادامه دادن؛ اتفاق افتادن (What's going on?)
- hang upتلفن را قطع کردن؛ آویزان کردن
- hold onصبر کردن (کوتاه)؛ محکم گرفتن
- leave outجا انداختن؛ کنار گذاشتن
- look forward toمشتاقانه منتظر چیزی بودن؛ بیصبرانه چشمبهراه بودن
- look outمواظب باش
- make outتشخیص دادن؛ وانمود کردن
- make upاز خود درآوردن (داستان، بهانه)؛ آشتی کردن
- point outاشاره کردن به؛ یادآوری کردن نکتهای
- put acrossمنظور را (بهخوبی) بیان کردن
- put forwardپیشنهاد دادن؛ مطرح کردن
- put throughوصل کردن تلفن؛ کسی را از سختی گذراندن
- run byچیزی را با کسی در میان گذاشتن (برای نظر)
- speak upبلندتر حرف زدن؛ حرف زدن (اعتراض)
- stand forمخفف چیزی بودن؛ تحمل کردن
- take backپس گرفتن (حرف یا کالا)
- talk down toاز بالا با کسی حرف زدن
- talk intoکسی را راضی کردن به
- talk out ofکسی را منصرف کردن
- talk overبا هم بررسی کردن
- think upاز خودت درآوردن؛ ابداع کردن
عبارتهای رایج (۹۷)
همهٔ عبارتهای رایج- After you.بفرمایید، شما اول
- Be my guest.خواهش میکنم، بفرمایید
- Bless youعافیت باشه (بعد از عطسه)
- Can I take a message?پیغامی دارید؟
- Can't complain.بد نیستم؛ شکر
- Catch you later.بعداً میبینمت
- Cheersبه سلامتی! / (بریتانیایی) ممنون / خداحافظ
- Correct me if I'm wrong…اگر اشتباه میکنم بگو…
- Count me in.من هستم
- Count me out.من نیستم
- Do you fancy…?دوست داری…؟
- Don't mention itقابلی نداشت / خواهش میکنم
- Don't worry about it.مهم نیست؛ اشکالی ندارد
- Excuse meببخشید (برای جلب توجه یا رد شدن)
- Fair enoughقبول؛ منطقیه؛ باشه، حرفت قابل قبوله
- Fair point.حرف حسابی است
- Feel free to…راحت باش…
- Go aheadبفرما / راحت باش / شروع کن
- Good for you.خوشحالم برایت؛ آفرین
- Good luckموفق باشی
- Good pointنکتهی خوبی بود / حق با توئه
- Have a good oneروز خوبی داشته باشی (خداحافظی خودمانی)
- Help yourselfخودت بردار / از خودت پذیرایی کن
- Hold on a secondیک لحظه صبر کن
- How did it go?چطور پیش رفت؟
- How have you been?چطور بودی؟ (بعد از مدتی ندیدن)
- How's it going?چطوری؟ اوضاع چطوره؟
- I appreciate it.ممنونم؛ قدردانم
- I beg to differ.اجازه بدهید مخالفت کنم
- I couldn't agree moreکاملاً موافقم؛ صددرصد با شما همنظرم
- I had no idea.اصلاً نمیدانستم
- I hear you.میفهممت
- I see it differently.من جور دیگری میبینم
- I see what you meanمتوجه منظورت هستم
- I'd better get going.دیگر باید بروم
- I'll get back to youبعداً خبرت میکنم / جوابت را میدهم
- I'll let you go.دیگر وقتت را نمیگیرم
- I'll put you through.وصلتان میکنم
- I'll see what I can do.ببینم چه کار میتوانم بکنم
- I'm afraid…متأسفانه… (برای خبر بد یا رد مؤدبانه)
- I'm easy.برای من فرقی نمیکند
- I'm good, thanks.نه ممنون؛ چیزی نمیخواهم
- I'm not following.متوجه نمیشوم
- I'm on itالان انجامش میدم / حواسم هست
- I'm up for it.پایهام
- In other words…به عبارت دیگر…
- It happens.پیش میآید
- It was nice talking to you.از صحبت با شما خوشحال شدم
- It's a dealقبوله! معاملهمون شد
- It's a long storyقصهاش مفصله (الان حوصلهی تعریف کردن ندارم)
- It's good to see you.از دیدنت خوشحالم
- It's up to youبستگی به خودت دارد؛ تصمیم با توست
- Keep in touchدر تماس باش
- Keep me posted.در جریانم بگذار
- Leave it with me.بسپارش به من
- Let me get back to you.بعداً خبرت میکنم
- Let me get this straight.بگذار درست بفهمم
- Let me think about itبگذار رویش فکر کنم
- Long time no seeخیلی وقته ندیدمت!
- Make yourself at homeراحت باش، خونهی خودته
- My apologies.عذر میخواهم
- My badتقصیر من بود / ببخشید (خودمانی)
- Never mindبیخیال؛ مهم نیست؛ ولش کن
- Nice to meet youاز آشناییتان خوشوقتم
- No harm done.اتفاقی نیفتاده
- No kidding.نه بابا؛ جدی؟
- No rush.عجلهای نیست
- No way!عمراً! / باورم نمیشه!
- No worriesنگران نباش؛ مشکلی نیست؛ خواهش میکنم
- Same hereمن هم همینطور
- Same old, same old.همان آش و همان کاسه
- Sorry I missed your call.ببخشید تماست را از دست دادم
- Sorry, I didn't catch that.ببخشید، متوجه نشدم
- Sounds like a planخوبه، موافقم؛ برنامهی خوبیه
- Speaking of whichحالا که صحبتش شد…
- Take careمراقب خودت باش (خداحافظی گرم)
- Take your timeعجله نکن، وقت هست
- Talk soon.بهزودی حرف میزنیم
- That goes without saying.گفتن ندارد؛ معلوم است
- That makes senseمنطقیه / متوجه شدم
- That's a relief.خیالم راحت شد
- That's the spiritآفرین، همینه! (تشویق روحیهی مثبت)
- What a shameحیف شد / چه بد
- What brings you here?چه شد که اینجایی؟
- What do you mean exactly?دقیقاً منظورت چیست؟
- What have you been up to?چه کارها میکردی؟
- What's the matter?چی شده؟ مشکل چیه؟
- What's up?چه خبر؟ / چی شده؟
- Whatever works for you.هرطور که برایت راحتتر است
- Who's calling, please?ببخشید، شما؟
- Would you mind…?زحمتی نیست…؟
- You betحتماً! / معلومه!
- You can say that again.کاملاً موافقم؛ همینه که هست
- You tooتو هم همینطور
- You're breaking up.صدایت قطع و وصل میشود
- You're joking!شوخی میکنی!
- You've got to be kidding meشوخی میکنی! / جدی نمیگی!
کالوکیشنها (۱۹)
همهٔ کالوکیشنها- a rough ideaیک تصور کلی
- a strong accentلهجهٔ غلیظ
- a warm welcomeاستقبال گرم
- fully awareکاملاً آگاه
- get in touchتماس گرفتن؛ در ارتباط بودن
- get in touch withتماس گرفتن با
- have a conversationگفتوگو کردن
- have an argumentبحث و دعوا کردن
- keep a secretراز نگه داشتن
- make a complaintشکایت کردن
- make a phone callتماس تلفنی گرفتن
- make a promiseقول دادن
- make a suggestionپیشنهاد دادن
- make an excuseبهانه آوردن
- make senseمنطقی بودن؛ قابل فهم بودن
- pay attentionتوجه کردن؛ دقت کردن
- take a seatبفرمایید بنشینید
- tell a lieدروغ گفتن
- tell the truthراست گفتن؛ حقیقت را گفتن
عامیانهها (۵۹)
همهٔ عامیانهها- a hard passقطعاً نه
- AFKپای سیستم نیستم (در بازی و چت)
- banterکلکل دوستانه
- betباشه، قبوله (تأیید کوتاه)
- BRBالان برمیگردم (در چت)
- BTWراستی؛ در ضمن
- bummerچه ضدحالی؛ اتفاق ناامیدکننده
- clocked itفهمیدم؛ شناختمش
- deadassجدی میگم؛ شوخی ندارم
- DMپیام خصوصی (دایرکت)
- fair play to youدمت گرم؛ کارت درست بود
- for realجدی؟ / جدی میگم
- FYIجهت اطلاع
- gatekeepاطلاعات را برای خود نگه داشتن
- GGبازی خوبی بود (احترام بعد از بازی)
- GTGباید برم
- hit me upبهم خبر بده
- I can't evenدیگه نمیتونم؛ کم آوردم
- I'm deadاز خنده مردم
- I'm downپایهام! من هستم!
- ICYMIاگه ندیدی…؛ محض اطلاع (برای بازنشر)
- IDKنمیدونم
- IKRدقیقاً! منم همینو میگم!
- IMOبه نظر من
- IRLدر دنیای واقعی (نه آنلاین)
- IYKYKهرکی میدونه، میدونه (رمزی بین آشناها)
- JKشوخی کردم
- legitواقعی و معتبر؛ واقعاً (تأکید)
- let him cookبگذار کارش را بکند
- LMKخبرم کن
- LOLخنده (در چت)؛ مخفف «بلند خندیدن»
- lowkeyیهجورایی؛ یواشکی؛ نه خیلی جدی (برای بیان احساسی که نمیخواهی زیاد بزرگش کنی)
- moodدقیقاً حسوحال من هم همین است
- nailed itترکاندی؛ عالی از پسش برآمدی
- no biggieچیز مهمی نیست
- no capجدی میگم؛ بدون اغراق؛ بدون دروغ
- no shotامکان نداره
- not gonna lieراستش را بخواهی
- NVMبیخیال؛ ولش کن
- OMGوای خدای من!
- oofآخ؛ اوه
- POVاز نگاهِ…؛ فرض کن تو…
- RNهمین الان
- say lessفهمیدم، دیگه ادامه نده
- smashed itترکاندی؛ عالی بود
- SMH(از تأسف) سر تکان میدهم؛ واقعاً که!
- spill the teaشایعه یا راز داغ را تعریف کردن
- TBFانصافاً
- TBHراستش؛ صادقانه بگم
- that sent meاز خنده منفجرم کرد
- that's roughسخته؛ حالت رو درک میکنم
- the struggle is realواقعاً سخته
- throw shadeغیرمستقیم و با کنایه به کسی تیکه انداختن
- TMIزیادی جزئیات گفتی!
- touch grassبرو یهکم هوا بخور
- TTYLبعداً حرف میزنیم (خداحافظی در چت)
- vibe checkسنجیدن حالوهوا
- WYDچیکار میکنی؟
- yikesای وای؛ عجب افتضاحی
عبارتهای آکادمیک و کاری (۴۰)
همهٔ عبارتهای آکادمیک و کاری- according toبر اساسِ؛ به گفتهٔ
- Apologies for the delay.بابت تأخیر عذرخواهی میکنم
- as a resultدر نتیجه
- as per our conversationطبق صحبتی که داشتیم
- bear in mindدر نظر داشتن؛ به یاد داشتن؛ حواسجمع بودن نسبت به چیزی
- bear with meکمی صبر کنید
- circle backبعداً به موضوعی برگشتن؛ دوباره پیگیری کردن
- due toبهدلیلِ؛ بهخاطرِ
- first and foremostاول از همه؛ مهمتر از هر چیز
- follow upپیگیری کردن
- for instanceبرای نمونه
- for the recordبرای ثبت در صورتجلسه؛ محض اطلاع
- for the sake ofبهخاطرِ؛ محضِ
- having said thatبا این حال؛ البته
- I look forward to hearing from you.منتظر پاسخ شما هستم
- I'll hand over toصحبت را میسپارم به
- in a nutshellبهطور خلاصه؛ در یک کلام
- in conclusionدر پایان؛ نتیجه اینکه
- in terms ofاز نظرِ؛ به لحاظِ
- Just a quick note to…فقط یک یادداشت کوتاه که…
- keep someone in the loopکسی را در جریان نگه داشتن
- last but not leastآخر، اما نه کماهمیتتر
- Let me know if you have any questions.اگر سؤالی داشتید بگویید
- let me walk you throughقدمبهقدم توضیح میدهم
- Let's get started.شروع کنیم
- loop someone inکسی را وارد جریان کردن
- on behalf ofاز طرفِ؛ به نمایندگی از
- on the contraryبرعکس
- on the other handاز طرف دیگر
- on the same pageهمنظر و هماهنگ بودن؛ درک مشترک داشتن
- Please find attached…فایل پیوست را ملاحظه بفرمایید…
- reach outتماس گرفتن؛ برای ارتباط پیشقدم شدن
- that brings me toو این مرا میرساند به
- the key takeawayنکتهٔ اصلی که باید با خود ببرید
- to give you some contextبرای اینکه زمینه دستتان بیاید
- to put it another wayبه بیان دیگر
- to sum upخلاصه اینکه؛ در جمعبندی
- touch baseتماس کوتاه گرفتن برای هماهنگی یا پیگیری؛ در جریان قرار گرفتن
- touch onمختصر به موضوعی اشاره کردن
- with regard toدر خصوصِ؛ در رابطه با