figure out
/ˌfɪɡjər ˈaʊt/
فهمیدن؛ سر درآوردن؛ راهحل چیزی را پیدا کردن
To discover a fact or piece of information.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
I need to find out when the train leaves.
باید بفهمم قطار کی حرکت میکند.
She found out the truth years later.
سالها بعد حقیقت را فهمید.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
کسب اطلاعات با پرسوجو یا اتفاقی؛ پرکاربردترین معادل «فهمیدن» بعد از learn.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
گفتوگوهای ساده و موقعیتهای آشنا
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
find out it
find it out
ضمیر وسط میآید.