فعلهای عبارتی انگلیسیPhrasal Verbs
۲۵۶ فعل عبارتی انگلیسی با معنی فارسی، تلفظ و مثال
فعل عبارتی (Phrasal Verb) از یک فعل و یک حرف اضافه یا قید ساخته میشود و معنی تازهای میدهد: give up یعنی دست کشیدن از کاری، figure out یعنی سر درآوردن و راهحل پیدا کردن، و run into یعنی اتفاقی به کسی برخوردن.
انگلیسیزبانها در حرف زدن روزمره خیلی بیشتر از فعلهای رسمی هممعنی، از اینها استفاده میکنند؛ مثلاً put off به جای postpone. فهرست زیر به ترتیب سطح است و هر فعل معنی فارسی، تلفظ، مثالهای واقعی و اشتباه رایجش را دارد.
برای نمونه:give upfigure outrun intoput off
سطح A1 · مبتدی (۲)
سطح A2 · مقدماتی (۲۰)
- carry onادامه دادن
- check outبررسی کردن / نگاه انداختن؛ تسویهی هتل
- cross outخط زدن
- fill out / fill inپر کردن (فرم)
- find outفهمیدن؛ کشف کردن؛ خبردار شدن
- give upتسلیم شدن؛ دست کشیدن از کاری یا عادتی
- go onادامه دادن؛ اتفاق افتادن (What's going on?)
- grow upبزرگ شدن؛ بالغ شدن
- hold onصبر کردن (کوتاه)؛ محکم گرفتن
- lie downدراز کشیدن
- look afterمراقبت کردن از
- look forward toمشتاقانه منتظر چیزی بودن؛ بیصبرانه چشمبهراه بودن
- look upجستوجو کردن (در دیکشنری/اینترنت)؛ بهتر شدن اوضاع
- pick upبرداشتن؛ (با ماشین) دنبال کسی رفتن؛ یاد گرفتن (اتفاقی)؛ بهتر شدن
- run out (of)تمام شدن؛ ته کشیدن
- stay upبیدار ماندن
- take offبلند شدن (هواپیما)؛ درآوردن (لباس)؛ ناگهان موفق شدن؛ مرخصی گرفتن
- think ofبه فکر رسیدن؛ نظر داشتن دربارهٔ
- throw awayدور انداختن؛ هدر دادن (فرصت)
- try onپرو کردن
سطح B1 · متوسط (۱۸۱)
- back upپشتیبانی کردن از کسی؛ نسخهی پشتیبان گرفتن؛ عقب رفتن
- break downخراب شدن (ماشین/دستگاه)؛ از نظر روحی فروپاشیدن؛ تجزیه کردن
- break upبه هم زدن (رابطه)؛ متفرق شدن
- bring upموضوعی را پیش کشیدن یا مطرح کردن؛ بزرگ کردن بچه
- brush up onدوره کردن؛ تقویت کردن
- call backدوباره تماس گرفتن
- call forخواستار شدن؛ نیاز داشتن
- call inتماس گرفتن (با محل کار/رادیو)؛ کسی را فراخواندن
- call offلغو کردن (جلسه، مراسم، برنامه)
- call onاز کسی رسماً درخواست کردن؛ سر زدن
- call outبا صدای بلند گفتن؛ به چالش کشیدن
- call upزنگ زدن (به کسی)
- carry outانجام دادن؛ اجرا کردن (برنامه، تحقیق، دستور)
- catch up (with)به کسی رسیدن (عقبماندگی را جبران کردن)؛ گپ زدن بعد از مدتها
- come aboutاتفاق افتادن؛ پیش آمدن
- come acrossاتفاقی پیدا کردن یا برخوردن؛ به نظر رسیدن (رفتار)
- come alongهمراه شدن؛ پیشرفت کردن
- come apartاز هم باز شدن؛ خراب شدن
- come aroundسر زدن؛ نظر خود را تغییر دادن؛ به هوش آمدن
- come down withبه بیماری مبتلا شدن
- come forwardداوطلب شدن؛ اطلاعات دادن
- come offکنده شدن؛ موفق شدن
- come outمنتشر شدن؛ معلوم شدن
- come overبه خانهی کسی آمدن
- come upمطرح شدن؛ پیش آمدن
- come up withبه فکر چیزی رسیدن؛ ایده یا راهحلی ارائه دادن
- count onحساب کردن روی
- cut backکم کردن؛ صرفهجویی کردن
- cut down (on)کم کردن (مصرف، هزینه)
- cut inوسط حرف پریدن؛ لایی کشیدن
- cut offقطع کردن؛ حرف کسی را بریدن
- cut outکنار گذاشتن؛ از کار افتادن
- deal withرسیدگی کردن به؛ کنار آمدن با؛ سر و کار داشتن با
- do withoutبدون چیزی سر کردن
- dress upلباس شیک پوشیدن؛ لباس مبدل پوشیدن
- drop byسر زدن (کوتاه و بدون قرار قبلی)
- drop outانصراف دادن؛ ترک تحصیل کردن
- end upدر نهایت به جایی/وضعیتی رسیدن (معمولاً ناخواسته)
- fall apartاز هم پاشیدن (چیز، برنامه، رابطه، شخص)
- fall back onبه چیزی پناه بردن (بهعنوان پشتوانه)
- fall behindعقب افتادن
- fall forعاشق شدن؛ گول خوردن
- fall outقهر کردن؛ به هم زدن
- fall overزمین خوردن
- fall throughنقش بر آب شدن
- figure outفهمیدن؛ سر درآوردن؛ راهحل چیزی را پیدا کردن
- get acrossمنظور را رساندن؛ تفهیم کردن
- get aheadپیشرفت کردن؛ جلو افتادن
- get along (with)با کسی خوب کنار آمدن؛ رابطهی خوبی داشتن
- get around toبالاخره فرصت انجام کاری را پیدا کردن
- get atمنظور داشتن؛ اشارهی غیرمستقیم کردن
- get awayدور شدن؛ به تعطیلات رفتن
- get back toبعداً جواب کسی را دادن؛ به کاری برگشتن
- get byگذران زندگی کردن؛ سر کردن
- get down toجدی سراغ کاری رفتن
- get inوارد شدن؛ رسیدن (قطار/هواپیما)
- get offپیاده شدن؛ کار را تمام کردن
- get onسوار شدن؛ پیش رفتن
- get out ofاز زیر کاری در رفتن
- get overبهبود یافتن از بیماری؛ از یک شکست یا غم عبور کردن
- get rid ofاز شر چیزی خلاص شدن؛ دور انداختن
- get someone downکسی را دلسرد و غمگین کردن
- get throughاز پس چیزی برآمدن؛ تمام کردن؛ تماس گرفتن
- get togetherدور هم جمع شدن
- get upاز خواب بلند شدن؛ برخاستن
- give awayبخشیدن؛ لو دادن
- give backپس دادن
- give inتسلیم شدن؛ کوتاه آمدن
- give offمتصاعد کردن (بو، گرما، نور)
- give outپخش کردن؛ تمام شدن؛ از کار افتادن
- give wayکوتاه آمدن؛ راه دادن؛ فرو ریختن
- go afterدنبال چیزی رفتن؛ تعقیب کردن
- go along withموافقت کردن؛ همراهی کردن
- go awayدور شدن؛ به سفر رفتن؛ برطرف شدن
- go back onزیر قول زدن
- go byگذشتن (زمان)؛ عمل کردن بر اساس
- go downکاهش یافتن؛ غروب کردن؛ خراب شدن
- go forانتخاب کردن؛ حمله کردن؛ تلاش کردن
- go offمنفجر شدن؛ زنگ زدن؛ فاسد شدن
- go outبیرون رفتن (تفریح)؛ خاموش شدن؛ قرار گذاشتن
- go overمرور کردن؛ بررسی کردن
- go throughتجربهی سختی را از سر گذراندن؛ بررسی دقیق کردن
- go upافزایش یافتن؛ ساخته شدن
- go withبه هم آمدن؛ انتخاب کردن
- go withoutبدون چیزی سر کردن
- hand downاز نسلی به نسل دیگر رساندن
- hand inتحویل دادن
- hand overتحویل دادن؛ واگذار کردن
- hang upتلفن را قطع کردن؛ آویزان کردن
- keep awayدور نگه داشتن؛ دور ماندن
- keep backپنهان نگه داشتن؛ عقب نگه داشتن
- keep offدست نزدن؛ پا نگذاشتن
- keep onادامه دادن
- keep outراه ندادن؛ وارد نشدن
- keep toپایبند ماندن به
- keep up (with)پابهپای کسی/چیزی پیش رفتن؛ عقب نماندن
- leave outجا انداختن؛ کنار گذاشتن
- let downناامید کردن؛ زیر قول زدن
- look aheadبه آینده فکر کردن
- look aroundنگاهی به اطراف انداختن؛ گشتن
- look backبه گذشته نگاه کردن
- look down onکسی را حقیر شمردن
- look forدنبال چیزی گشتن
- look in onبه کسی سر زدن (کوتاه)
- look intoبررسی کردن؛ پیگیری کردن (یک مشکل یا موضوع)
- look outمواظب باش
- look overبررسی سریع کردن
- look throughورق زدن؛ مرور کردن
- look up toبه کسی احترام گذاشتن؛ الگو دانستن
- make upاز خود درآوردن (داستان، بهانه)؛ آشتی کردن
- mix upقاطی کردن؛ اشتباه گرفتن
- move onاز چیزی گذشتن؛ رفتن سراغ بعدی
- pass awayفوت کردن؛ درگذشتن (مؤدبانه)
- pass outغش کردن؛ پخش کردن
- pick outانتخاب کردن؛ تشخیص دادن
- point outاشاره کردن به؛ یادآوری کردن نکتهای
- put acrossمنظور را (بهخوبی) بیان کردن
- put asideکنار گذاشتن (پول یا اختلاف)
- put awayسر جایش گذاشتن؛ جمع کردن
- put backسر جایش برگرداندن؛ به تعویق انداختن
- put downزمین گذاشتن؛ تحقیر کردن
- put forwardپیشنهاد دادن؛ مطرح کردن
- put inوقت یا تلاش صرف کردن؛ نصب کردن
- put offبه تعویق انداختن؛ کاری را عقب انداختن
- put onپوشیدن؛ روشن کردن؛ اضافه کردن وزن
- put outخاموش کردن (آتش)؛ به زحمت انداختن
- put throughوصل کردن تلفن؛ کسی را از سختی گذراندن
- put togetherسر هم کردن؛ آماده کردن
- put upنصب کردن؛ جا دادن مهمان؛ بالا بردن قیمت
- put up withتحمل کردن
- rule outکنار گذاشتن؛ منتفی دانستن
- run intoاتفاقی به کسی برخوردن؛ با مشکلی مواجه شدن
- see offبدرقه کردن
- set upراهاندازی کردن؛ برپا کردن؛ ترتیب دادن (جلسه)
- settle downآرام گرفتن؛ سروسامان گرفتن
- settle forبه چیز کمتر رضایت دادن
- show offپز دادن؛ خودنمایی کردن
- show upحاضر شدن؛ سر و کلهی کسی پیدا شدن
- sort outحلوفصل کردن؛ مرتب کردن؛ ردیف کردن
- speak upبلندتر حرف زدن؛ حرف زدن (اعتراض)
- stand outمتمایز بودن؛ به چشم آمدن
- stick toپایبند ماندن به
- take afterبه کسی رفتن (شباهت خانوادگی)
- take apartباز کردن؛ از هم جدا کردن
- take backپس گرفتن (حرف یا کالا)
- take downیادداشت کردن؛ پایین آوردن
- take inدرک کردن؛ فریب دادن؛ تنگ کردن لباس
- take onپذیرفتن (کار یا مسئولیت)؛ استخدام کردن
- take outبیرون بردن؛ غذا بیرونبر گرفتن؛ وام گرفتن
- take overکنترل چیزی را به دست گرفتن؛ جای کسی را گرفتن
- take someone outکسی را بیرون بردن (مهمان کردن)
- take toبه چیزی علاقهمند شدن؛ عادت کردن
- take upشروع کردن (سرگرمی)؛ وقت گرفتن
- talk down toاز بالا با کسی حرف زدن
- talk intoکسی را راضی کردن به
- talk out ofکسی را منصرف کردن
- talk overبا هم بررسی کردن
- think overخوب فکر کردن دربارهٔ
- think throughهمهٔ جوانب را سنجیدن
- think upاز خودت درآوردن؛ ابداع کردن
- tire outاز پا انداختن
- try outامتحان کردن
- turn aroundبرگشتن؛ بهبود بخشیدن (وضعیت)
- turn awayراه ندادن؛ رد کردن
- turn backبرگشتن (از مسیر)
- turn downرد کردن (پیشنهاد یا درخواست)؛ کم کردن (صدا، حرارت)
- turn inتحویل دادن؛ خوابیدن
- turn intoتبدیل شدن به
- turn offخاموش کردن؛ دلزده کردن
- turn onروشن کردن
- turn outمعلوم شدن؛ از آب درآمدن
- turn overبرگرداندن؛ گردش مالی داشتن
- turn toبه کسی پناه بردن؛ کمک خواستن
- turn upسر و کلهی کسی/چیزی پیدا شدن؛ زیاد کردن (صدا)
- wait onپذیرایی کردن از
- wear offاثرش از بین رفتن
- wear outفرسوده شدن؛ خسته کردن
- work offبا فعالیت از بین بردن
- work onروی چیزی کار کردن
- work outورزش کردن؛ حل کردن؛ به نتیجهی خوب رسیدن
- work upکمکم ساختن؛ به وجود آوردن
سطح B2 · بالاتر از متوسط (۵۳)
- break awayجدا شدن؛ فرار کردن
- break inدزدکی وارد شدن؛ جا انداختن (کفش)
- break offقطع کردن (رابطه یا مذاکره)؛ شکستن تکهای
- break outشیوع پیدا کردن؛ فرار کردن
- break throughعبور کردن از مانع؛ به پیشرفت بزرگ رسیدن
- bring aboutباعث شدن؛ به وجود آوردن
- bring alongبا خود آوردن
- bring backبرگرداندن؛ یادآوری کردن
- bring downپایین آوردن؛ سرنگون کردن
- bring forwardجلو انداختن (زمان)
- bring inدرآمد داشتن؛ وارد کردن (قانون یا فرد)
- bring outعرضه کردن؛ آشکار کردن
- bring roundبه هوش آوردن؛ قانع کردن
- catch onجا افتادن؛ فهمیدن
- get away withاز زیر کاری قسر در رفتن؛ بدون مجازات ماندن
- hold backخودداری کردن؛ جلوی چیزی را گرفتن
- hold offبه تعویق انداختن؛ صبر کردن
- hold on toنگه داشتن؛ از دست ندادن
- hold outدوام آوردن؛ تسلیم نشدن
- hold upمعطل کردن؛ دوام آوردن
- make doبا آنچه هست سر کردن
- make forبه سمت جایی رفتن؛ باعث شدن
- make ofنظر داشتن دربارهی؛ برداشت کردن
- make off withچیزی را دزدیده و فرار کردن
- make outتشخیص دادن؛ وانمود کردن
- make overتغییر ظاهر دادن؛ نوسازی کردن
- make up forجبران کردن
- make up your mindتصمیم گرفتن
- pull offاز پس کاری سخت برآمدن
- pull outکنار کشیدن؛ خارج شدن
- pull overکنار زدن (با خودرو)
- pull throughاز بحران جان به در بردن
- pull togetherدست به دست هم دادن
- run afterدنبال کسی دویدن
- run awayفرار کردن
- run byچیزی را با کسی در میان گذاشتن (برای نظر)
- run downزیر گرفتن؛ بدگویی کردن؛ تمام شدن (باتری)
- run overزیر گرفتن؛ از وقت گذشتن
- run throughمرور سریع کردن؛ تمرین کردن
- see aboutترتیب چیزی را دادن
- see toرسیدگی کردن به
- set asideکنار گذاشتن (وقت، پول)؛ لغو کردن
- set backبه تأخیر انداختن؛ هزینه داشتن (غیررسمی)
- set inشروع شدن و ادامه یافتن (چیز ناخوشایند)
- set offراه افتادن؛ به کار انداختن (آژیر)
- set outعازم شدن؛ قصد کردن؛ شرح دادن
- stand byکنار کسی ماندن؛ آمادهباش بودن
- stand forمخفف چیزی بودن؛ تحمل کردن
- stand in forجای کسی را گرفتن (موقت)
- stand up forاز کسی یا چیزی دفاع کردن
- stand up toدر برابر کسی ایستادن
- tell apartاز هم تشخیص دادن
- the run-up toروزهای منتهی به