That makes sense
/ðæt ˌmeɪks ˈsens/
منطقیه / متوجه شدم
To be logical or easy to understand.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
It makes sense to book early.
منطقی است که زود رزرو کنیم.
His explanation didn't make any sense.
توضیحش اصلاً قابل فهم نبود.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
تصمیم منطقی یا متن قابل فهم.
در بیشتر موقعیتها، از جلسهی کاری تا گفتوگوی دوستانه، طبیعی است
گفتوگوهای ساده و موقعیتهای آشنا
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
It has sense.
It makes sense.
فعل make است.