اصطلاحات انگلیسی کار و شغل
۲۶۸ عبارت با معنی فارسی، تلفظ و مثال
برای جلسه، ایمیل کاری، مصاحبهٔ شغلی و گپ با همکارها: عبارتهایی دربارهٔ کار، مدیریت، استخدام و پیشرفت شغلی، از اصطلاح و فعل عبارتی تا عبارتهای رسمی اداری.
برای نمونه:figure outon the same pagetake a breakdo business
اصطلاحها (۸۷)
همهٔ اصطلاحها- a bad appleآدم خراب که بقیه را هم خراب میکند
- a big fish in a small pondآدم مهم در جای کوچک
- a black markنقطهی سیاه در سابقه
- a blue-collar workerکارگر یدی
- a cash cowمنبع درآمد مطمئن و پرسود
- a dead-end jobشغل بنبست؛ بدون آینده
- a golden handshakeپاداش کلان هنگام ترک شغل
- a hot potatoموضوع داغ و دردسرساز
- a nine-to-five jobکار اداری از نه تا پنج
- a piece of the pieسهمی از سود یا منافع
- a recipe for successنسخهی موفقیت
- a slave driverرئیس بیرحم و سختگیر
- a white-collar jobشغل اداری
- as busy as a beeسرش خیلی شلوغ؛ مثل مورچه پرکار
- asleep at the wheelغافل و بیتوجه در لحظهٔ حساس
- at the latestحداکثر تا
- back on trackدوباره در مسیر درست
- back to basicsبازگشت به اصول اولیه
- back to square oneبرگشتن سر خانهی اول
- be cut out forساخته شدن برای (کاری)
- bend over backwardsاز هیچ تلاشی دریغ نکردن
- bite off more than you can chewلقمهی بزرگتر از دهان برداشتن
- bread and butterمنبع اصلی درآمد؛ کار اصلی
- break evenسر به سر شدن؛ نه سود نه زیان
- burn outاز فرط کار از پا افتادن
- burn the midnight oilتا دیروقت شب کار یا مطالعه کردن
- burn your bridgesپلهای پشت سر را خراب کردن
- call it a dayکار را برای امروز تمام کردن؛ دست کشیدن
- call the shotsتصمیمگیرنده بودن؛ همهکاره بودن
- change courseتغییر مسیر دادن
- climb the corporate ladderپلههای ترقی شغلی را طی کردن
- cut cornersسرهمبندی کردن؛ برای صرفهجویی در وقت یا پول، کار را ناقص یا بیکیفیت انجام دادن
- drag your feetلفت دادن؛ عمداً کند عمل کردن
- find your feetجا افتادن در شرایط جدید
- get down to businessبرویم سر اصل مطلب؛ کار را شروع کنیم
- get on boardهمراه شدن؛ پذیرفتن
- get the ball rollingکار را شروع کردن؛ کلید زدن
- get the sackاخراج شدن
- get your act togetherخودت را جمعوجور کردن؛ منظم و جدی شدن
- get your teeth into somethingجدی و با اشتیاق سراغ کاری رفتن
- give the green lightچراغ سبز نشان دادن؛ اجازه دادن
- go back to the drawing boardاز نو شروع کردن (بعد از شکست)
- go the extra mileبیشتر از حد انتظار تلاش کردن؛ سنگ تمام گذاشتن
- hit a roadblockبه مانع خوردن
- hit the ground runningاز همان ابتدا با انرژی و آمادگی کامل شروع کردن
- if it ain't broke, don't fix itچیزی که خراب نیست، درستش نکن
- in black and whiteبهطور مکتوب و رسمی؛ کاملاً روشن
- in charge ofمسئولِ
- in handتحت کنترل؛ در دست
- in over your headدرگیر کاری فراتر از توان خود
- in the driver's seatزمام کار دست اوست
- jump shipکشتی را ترک کردن؛ وسط کار رفتن
- learn the ropesراهوچاه کار را یاد گرفتن
- leave no stone unturnedهیچ راهی را امتحاننشده نگذاشتن
- make wavesجنجال به پا کردن
- my hands are tiedدستم بسته است؛ کاری از دستم برنمیآید
- no pain, no gainنابرده رنج گنج میسر نمیشود
- off the recordغیررسمی و محرمانه (نه برای انتشار)
- on dutyسر خدمت؛ کشیک
- out of workبیکار
- pull stringsپارتیبازی کردن؛ از نفوذ استفاده کردن
- pull your weightسهم خود را از کار انجام دادن
- put the brakes onترمز کشیدن؛ متوقف کردن
- red tapeکاغذبازی؛ بوروکراسی
- reinvent the wheelچرخ را از نو اختراع کردن
- rock the boatآب را گلآلود کردن؛ جوّ را به هم زدن
- run a tight shipسازمان را منظم و سفتوسخت اداره کردن
- sell like hot cakesمثل برق فروش رفتن
- smooth sailingهمه چیز روی روال
- snowed underزیر بار کار مدفون
- spinning your wheelsدرجا زدن
- stay the courseدر مسیر ماندن تا آخر
- steal someone's thunderتوجه یا افتخار کسی را دزدیدن
- take a back seatنقش درجهدو گرفتن؛ کنار کشیدن
- the big cheeseآدم مهم و ردهبالا
- the early bird catches the wormسحرخیز باش تا کامروا باشی
- the early bird gets the wormکسی که زودتر شروع کند، بیشتر به دست میآورد
- the rat raceمسابقهی بیپایان زندگی کاری
- the sky's the limitهیچ محدودیتی وجود ندارد
- think on your feetسریع و در لحظه فکر کردن
- too many cooks spoil the brothآشپز که دو تا شد، آش یا شور میشود یا بینمک
- two heads are better than oneدو تا عقل بهتر از یکی است
- up to dateبهروز
- up to your ears in workتا خرخره در کار غرق بودن
- work around the clockشبانهروزی کار کردن
- work like a dogمثل خر کار کردن
- work your fingers to the boneاز جان مایه گذاشتن؛ جان کندن
فعلهای عبارتی (۴۴)
همهٔ فعلهای عبارتی- back upپشتیبانی کردن از کسی؛ نسخهی پشتیبان گرفتن؛ عقب رفتن
- break throughعبور کردن از مانع؛ به پیشرفت بزرگ رسیدن
- bring aboutباعث شدن؛ به وجود آوردن
- bring forwardجلو انداختن (زمان)
- bring inدرآمد داشتن؛ وارد کردن (قانون یا فرد)
- bring outعرضه کردن؛ آشکار کردن
- call forخواستار شدن؛ نیاز داشتن
- call inتماس گرفتن (با محل کار/رادیو)؛ کسی را فراخواندن
- call offلغو کردن (جلسه، مراسم، برنامه)
- carry outانجام دادن؛ اجرا کردن (برنامه، تحقیق، دستور)
- catch up (with)به کسی رسیدن (عقبماندگی را جبران کردن)؛ گپ زدن بعد از مدتها
- come up withبه فکر چیزی رسیدن؛ ایده یا راهحلی ارائه دادن
- cut backکم کردن؛ صرفهجویی کردن
- deal withرسیدگی کردن به؛ کنار آمدن با؛ سر و کار داشتن با
- fall behindعقب افتادن
- figure outفهمیدن؛ سر درآوردن؛ راهحل چیزی را پیدا کردن
- fill out / fill inپر کردن (فرم)
- get aheadپیشرفت کردن؛ جلو افتادن
- get back toبعداً جواب کسی را دادن؛ به کاری برگشتن
- get down toجدی سراغ کاری رفتن
- go overمرور کردن؛ بررسی کردن
- hand inتحویل دادن
- hand overتحویل دادن؛ واگذار کردن
- keep toپایبند ماندن به
- keep up (with)پابهپای کسی/چیزی پیش رفتن؛ عقب نماندن
- look intoبررسی کردن؛ پیگیری کردن (یک مشکل یا موضوع)
- look overبررسی سریع کردن
- pull offاز پس کاری سخت برآمدن
- pull outکنار کشیدن؛ خارج شدن
- pull togetherدست به دست هم دادن
- put forwardپیشنهاد دادن؛ مطرح کردن
- put inوقت یا تلاش صرف کردن؛ نصب کردن
- put togetherسر هم کردن؛ آماده کردن
- run byچیزی را با کسی در میان گذاشتن (برای نظر)
- run throughمرور سریع کردن؛ تمرین کردن
- see toرسیدگی کردن به
- set upراهاندازی کردن؛ برپا کردن؛ ترتیب دادن (جلسه)
- stand in forجای کسی را گرفتن (موقت)
- stand outمتمایز بودن؛ به چشم آمدن
- take onپذیرفتن (کار یا مسئولیت)؛ استخدام کردن
- take overکنترل چیزی را به دست گرفتن؛ جای کسی را گرفتن
- turn downرد کردن (پیشنهاد یا درخواست)؛ کم کردن (صدا، حرارت)
- wait onپذیرایی کردن از
- work onروی چیزی کار کردن
عبارتهای رایج (۱۱)
همهٔ عبارتهای رایج- Can I take a message?پیغامی دارید؟
- I'll get back to youبعداً خبرت میکنم / جوابت را میدهم
- I'll put you through.وصلتان میکنم
- I'll see what I can do.ببینم چه کار میتوانم بکنم
- I'm on itالان انجامش میدم / حواسم هست
- Keep me posted.در جریانم بگذار
- Leave it with me.بسپارش به من
- Let me get back to you.بعداً خبرت میکنم
- My apologies.عذر میخواهم
- Who's calling, please?ببخشید، شما؟
- With all due respect…با کمال احترام…
کالوکیشنها (۳۲)
همهٔ کالوکیشنها- a busy scheduleبرنامهٔ فشرده
- a key factorعامل کلیدی
- a major setbackعقبگرد بزرگ
- a minor issueمسئلهٔ جزئی
- a wide range ofطیف گستردهای از
- break a recordرکورد شکستن
- do businessکسبوکار کردن؛ معامله کردن
- do researchتحقیق کردن
- get a jobشغل پیدا کردن؛ استخدام شدن
- hard workتلاش زیاد؛ کار سخت
- have an impactاثر قابلتوجه داشتن
- have an opportunityفرصت داشتن
- keep track ofحساب چیزی را داشتن
- make a differenceتأثیر گذاشتن؛ تفاوت ایجاد کردن
- make a livingامرار معاش کردن
- make a profitسود کردن
- make a suggestionپیشنهاد دادن
- make an effortتلاش کردن؛ زحمت کشیدن
- make an impressionتأثیر گذاشتن
- make moneyپول درآوردن
- make progressپیشرفت کردن
- meet a deadlineکار را تا موعد مقرر تمام کردن
- reach an agreementبه توافق رسیدن
- run a businessکسبوکاری را اداره کردن
- save timeدر وقت صرفهجویی کردن
- set a goalهدف تعیین کردن
- take a breakاستراحت کوتاه کردن
- take care ofمراقبت کردن؛ رسیدگی کردن
- take notesیادداشت برداشتن
- take painsزحمت زیادی کشیدن
- take part inشرکت کردن در
- take responsibilityمسئولیت پذیرفتن
عامیانهها (۵)
همهٔ عامیانههاعبارتهای آکادمیک و کاری (۸۹)
همهٔ عبارتهای آکادمیک و کاری- a ballpark figureیک برآورد تقریبی
- a benchmarkمعیار سنجش
- a blockerمانع پیشرفت کار
- a bottleneckگلوگاه
- a case studyمطالعهٔ موردی
- a contingency planبرنامهٔ جایگزین
- a deep diveبررسی عمیق و مفصل
- a deliverableخروجی تحویلدادنی
- a game changerتحولآفرین؛ چیزی که قواعد بازی را عوض میکند
- a milestoneنقطهٔ عطف
- a notice periodمهلت اطلاع پیش از ترک کار
- a pain pointنقطهٔ درد؛ مشکل آزاردهندهٔ کاربر
- a pay riseافزایش حقوق
- a performance reviewارزیابی عملکرد
- a quick winدستاورد سریع و آسان
- a sharp declineافت شدید
- a stakeholderذینفع
- a steady increaseافزایش پیوسته
- a strong candidateگزینهٔ قوی
- a tight deadlineمهلت فشرده
- a win-win situationشرایط برد-برد؛ سودمند برای هر دو طرف
- a workaroundراهحل موقت
- ahead of the curveجلوتر از روندها و رقبا
- any other businessسایر موارد
- Apologies for the delay.بابت تأخیر عذرخواهی میکنم
- as per our conversationطبق صحبتی که داشتیم
- at your earliest convenienceدر اولین فرصت ممکن
- be made redundantتعدیل شدن
- bear with meکمی صبر کنید
- behind scheduleعقبتر از برنامه
- best practiceبهترین روش شناختهشده
- bring to the tableمهارت یا ارزشی به همکاری اضافه کردن
- circle backبعداً به موضوعی برگشتن؛ دوباره پیگیری کردن
- come to an agreementبه توافق رسیدن
- draw onاز منبعی بهره گرفتن
- drive a hard bargainسرسختانه چانه زدن
- due diligenceبررسی دقیق پیش از تصمیم
- follow upپیگیری کردن
- for the recordبرای ثبت در صورتجلسه؛ محض اطلاع
- get buy-inجلب موافقت و همراهی
- go over the agendaدستور جلسه را مرور کردن
- I don't have the bandwidthظرفیتش را ندارم
- I look forward to hearing from you.منتظر پاسخ شما هستم
- I'll hand over toصحبت را میسپارم به
- in due courseدر زمان مقتضی؛ بهموقع
- in light ofبا توجه به؛ در پرتوِ
- in line withهمراستا با؛ مطابق با
- in terms ofاز نظرِ؛ به لحاظِ
- in the absence ofدر نبودِ
- in the pipelineدر دست اقدام؛ در راه
- Just a quick note to…فقط یک یادداشت کوتاه که…
- keep someone in the loopکسی را در جریان نگه داشتن
- kick offشروع کردن؛ آغاز شدن
- land a jobشغلی را به دست آوردن
- Let me know if you have any questions.اگر سؤالی داشتید بگویید
- let me walk you throughقدمبهقدم توضیح میدهم
- let's circle back to thatبعداً به آن برمیگردیم
- Let's get started.شروع کنیم
- let's park that for nowفعلاً این را کنار بگذاریم
- level offبه ثبات رسیدن
- loop someone inکسی را وارد جریان کردن
- low-hanging fruitکارهای آسان با نتیجهی سریع
- move the needleتأثیر قابلتوجهی بر نتیجه گذاشتن
- on behalf ofاز طرفِ؛ به نمایندگی از
- on the same pageهمنظر و هماهنگ بودن؛ درک مشترک داشتن
- on trackطبق برنامه پیش رفتن
- overqualifiedبیشازحد واجد شرایط
- play a key roleنقش کلیدی داشتن
- Please find attached…فایل پیوست را ملاحظه بفرمایید…
- put something on the back burnerچیزی را موقتاً کنار گذاشتن
- run it by the teamبا تیم مطرحش کردن
- scope creepگسترش تدریجی محدودهٔ کار
- streamline a processیک فرایند را ساده و کارآمد کردن
- take the leadپیشقدم شدن؛ هدایت را به دست گرفتن
- that brings me toو این مرا میرساند به
- the big pictureتصویر کلی؛ نگاه کلان
- the bottom lineحرف آخر؛ نکتهی اصلی؛ (در حسابداری) سود یا زیان نهایی
- the key takeawayنکتهٔ اصلی که باید با خود ببرید
- the terms of the dealشرایط قرارداد
- think outside the boxخلاقانه و خارج از چارچوب فکر کردن
- to give you some contextبرای اینکه زمینه دستتان بیاید
- to that endبرای رسیدن به این هدف
- touch baseتماس کوتاه گرفتن برای هماهنگی یا پیگیری؛ در جریان قرار گرفتن
- transferable skillsمهارتهای قابلانتقال
- with regard toدر خصوصِ؛ در رابطه با
- with respect toدر خصوص؛ از نظرِ
- with this in mindبا در نظر گرفتن این نکته
- wrap up the meetingجلسه را جمعبندی و تمام کردن
- year on yearنسبت به سال گذشته