اصطلاحات انگلیسی زندگی روزمره
۱۷۴ عبارت با معنی فارسی، تلفظ و مثال
عبارتهایی برای کارهای هر روز: خانه، خرید، رفتوآمد و گپهای معمولی؛ همان انگلیسیای که در فیلمها و سریالها زیاد شنیده میشود.
برای نمونه:come backhave a lookhave funtake a photo
اصطلاحها (۴۵)
همهٔ اصطلاحها- a golden ruleقانون طلایی
- a piece of cakeمثل آب خوردن؛ خیلی آسان
- as easy as pieمثل آب خوردن؛ خیلی آسان
- as usualطبق معمول
- at leastدستکم؛ حداقل
- at randomتصادفی
- at the mostحداکثر
- back and forthاینور و آنور؛ رفتوبرگشت
- be used toعادت داشتن به
- by chanceاتفاقی؛ بر حسب اتفاق
- by yourselfتنهایی؛ بدون کمک
- call it a nightامشب را تمام کردن؛ دیگر بس است
- come rain or shineدر هر شرایطی؛ چه بارانی چه آفتابی
- day in, day outروز از نو، روزی از نو؛ هر روز مثل هم
- every dog has its dayهر کسی بالاخره روزی شانس میآورد
- find your feetجا افتادن در شرایط جدید
- for a changeبرای تنوع
- give someone a handبه کسی کمک کردن
- have a green thumbدست سبز داشتن؛ در باغبانی خوب بودن
- have seen better daysروزهای بهتری به خود دیده؛ فرسوده
- hit the sackرفتن به رختخواب؛ خوابیدن
- in publicدر جمع؛ جلوی مردم
- in the wayسر راه؛ مزاحم
- it's raining cats and dogsباران شدیدی میبارد
- keep an eye onمراقب چیزی یا کسی بودن؛ حواسجمع بودن
- keep your eyes peeledچهارچشمی مراقب بودن
- kill timeوقت را پر کردن؛ وقتگذرانی کردن
- kill two birds with one stoneبا یک تیر دو نشان زدن
- life in the fast laneزندگی پرشتاب و پرهیجان
- lose your touchمهارت سابق را از دست دادن
- make-believeخیالبافی؛ وانمود
- on all foursچهاردستوپا
- on handدم دست؛ آماده
- on purposeعمداً؛ از قصد
- on the goسرپا؛ در حال رفتوآمد
- out of dateقدیمی؛ تاریخگذشته
- out of orderخراب؛ از کار افتاده
- out of reachدور از دسترس
- paint the town redشبی پر از خوشگذرانی داشتن
- rain or shineدر هر شرایطی؛ چه باران چه آفتاب
- right under your noseدرست جلوی چشمت
- second natureعادت طبیعی؛ ملکهی ذهن
- snowed inبه خاطر برف گیر افتاده
- spice things upبه چیزی تنوع و هیجان دادن
- up to dateبهروز
فعلهای عبارتی (۹۱)
همهٔ فعلهای عبارتی- break awayجدا شدن؛ فرار کردن
- break inدزدکی وارد شدن؛ جا انداختن (کفش)
- bring alongبا خود آوردن
- bring backبرگرداندن؛ یادآوری کردن
- bring downپایین آوردن؛ سرنگون کردن
- carry onادامه دادن
- catch onجا افتادن؛ فهمیدن
- check outبررسی کردن / نگاه انداختن؛ تسویهی هتل
- come aboutاتفاق افتادن؛ پیش آمدن
- come acrossاتفاقی پیدا کردن یا برخوردن؛ به نظر رسیدن (رفتار)
- come alongهمراه شدن؛ پیشرفت کردن
- come backبرگشتن
- come offکنده شدن؛ موفق شدن
- come outمنتشر شدن؛ معلوم شدن
- come overبه خانهی کسی آمدن
- do withoutبدون چیزی سر کردن
- dress upلباس شیک پوشیدن؛ لباس مبدل پوشیدن
- drop byسر زدن (کوتاه و بدون قرار قبلی)
- end upدر نهایت به جایی/وضعیتی رسیدن (معمولاً ناخواسته)
- fall overزمین خوردن
- fill out / fill inپر کردن (فرم)
- find outفهمیدن؛ کشف کردن؛ خبردار شدن
- get around toبالاخره فرصت انجام کاری را پیدا کردن
- get byگذران زندگی کردن؛ سر کردن
- get inوارد شدن؛ رسیدن (قطار/هواپیما)
- get rid ofاز شر چیزی خلاص شدن؛ دور انداختن
- get upاز خواب بلند شدن؛ برخاستن
- give awayبخشیدن؛ لو دادن
- give backپس دادن
- give offمتصاعد کردن (بو، گرما، نور)
- give outپخش کردن؛ تمام شدن؛ از کار افتادن
- go downکاهش یافتن؛ غروب کردن؛ خراب شدن
- go offمنفجر شدن؛ زنگ زدن؛ فاسد شدن
- go outبیرون رفتن (تفریح)؛ خاموش شدن؛ قرار گذاشتن
- go withoutبدون چیزی سر کردن
- grow upبزرگ شدن؛ بالغ شدن
- hold on toنگه داشتن؛ از دست ندادن
- keep awayدور نگه داشتن؛ دور ماندن
- keep backپنهان نگه داشتن؛ عقب نگه داشتن
- keep offدست نزدن؛ پا نگذاشتن
- keep onادامه دادن
- keep outراه ندادن؛ وارد نشدن
- lie downدراز کشیدن
- look afterمراقبت کردن از
- look aroundنگاهی به اطراف انداختن؛ گشتن
- look forدنبال چیزی گشتن
- look throughورق زدن؛ مرور کردن
- look upجستوجو کردن (در دیکشنری/اینترنت)؛ بهتر شدن اوضاع
- make doبا آنچه هست سر کردن
- make forبه سمت جایی رفتن؛ باعث شدن
- make outتشخیص دادن؛ وانمود کردن
- make overتغییر ظاهر دادن؛ نوسازی کردن
- pick upبرداشتن؛ (با ماشین) دنبال کسی رفتن؛ یاد گرفتن (اتفاقی)؛ بهتر شدن
- put asideکنار گذاشتن (پول یا اختلاف)
- put awayسر جایش گذاشتن؛ جمع کردن
- put backسر جایش برگرداندن؛ به تعویق انداختن
- put downزمین گذاشتن؛ تحقیر کردن
- put inوقت یا تلاش صرف کردن؛ نصب کردن
- put onپوشیدن؛ روشن کردن؛ اضافه کردن وزن
- put outخاموش کردن (آتش)؛ به زحمت انداختن
- put togetherسر هم کردن؛ آماده کردن
- put upنصب کردن؛ جا دادن مهمان؛ بالا بردن قیمت
- run afterدنبال کسی دویدن
- run downزیر گرفتن؛ بدگویی کردن؛ تمام شدن (باتری)
- run out (of)تمام شدن؛ ته کشیدن
- see aboutترتیب چیزی را دادن
- see toرسیدگی کردن به
- settle downآرام گرفتن؛ سروسامان گرفتن
- show upحاضر شدن؛ سر و کلهی کسی پیدا شدن
- stay upبیدار ماندن
- take apartباز کردن؛ از هم جدا کردن
- take downیادداشت کردن؛ پایین آوردن
- take inدرک کردن؛ فریب دادن؛ تنگ کردن لباس
- take outبیرون بردن؛ غذا بیرونبر گرفتن؛ وام گرفتن
- take toبه چیزی علاقهمند شدن؛ عادت کردن
- take upشروع کردن (سرگرمی)؛ وقت گرفتن
- tell apartاز هم تشخیص دادن
- throw awayدور انداختن؛ هدر دادن (فرصت)
- try onپرو کردن
- try outامتحان کردن
- turn aroundبرگشتن؛ بهبود بخشیدن (وضعیت)
- turn awayراه ندادن؛ رد کردن
- turn inتحویل دادن؛ خوابیدن
- turn intoتبدیل شدن به
- turn offخاموش کردن؛ دلزده کردن
- turn onروشن کردن
- turn outمعلوم شدن؛ از آب درآمدن
- turn overبرگرداندن؛ گردش مالی داشتن
- turn upسر و کلهی کسی/چیزی پیدا شدن؛ زیاد کردن (صدا)
- wake upبیدار شدن؛ بیدار کردن
- wear outفرسوده شدن؛ خسته کردن
عبارتهای رایج (۱)
همهٔ عبارتهای رایجکالوکیشنها (۳۰)
همهٔ کالوکیشنها- a huge differenceتفاوت چشمگیر
- bitterly coldسرمای گزنده؛ بهشدت سرد
- do the dishesظرف شستن
- do the laundryلباس شستن
- do the shoppingخرید (خانه) کردن
- do your bestنهایت تلاش خود را کردن
- get permissionاجازه گرفتن
- get used toبه چیزی عادت کردن
- have a chanceفرصت داشتن؛ شانس داشتن
- have a good timeخوش گذراندن
- have a lookنگاهی انداختن
- have funخوش گذراندن
- heavy rainباران شدید
- heavy trafficترافیک سنگین
- keep track ofحساب چیزی را داشتن
- make a messبه هم ریختن؛ کثیف کردن
- make a mistakeاشتباه کردن
- make a point ofحتماً و آگاهانه کاری را انجام دادن
- make an appointmentوقت گرفتن
- make an effortتلاش کردن؛ زحمت کشیدن
- make room forجا باز کردن برای
- make sureمطمئن شدن؛ حتماً
- make way forراه باز کردن برای؛ جای خود را دادن به
- strong windباد شدید
- take a lookیک نگاه انداختن
- take a photoعکس گرفتن
- take a walkقدم زدن
- take an interest inبه چیزی علاقه نشان دادن
- take hold ofمحکم گرفتن؛ فرا گرفتن
- take turnsنوبتی انجام دادن