اصطلاحات انگلیسی مشکل و دردسر
۱۴۵ عبارت با معنی فارسی، تلفظ و مثال
برای وقتی کار گره میخورد: گیر افتادن، دردسر درست کردن، حل کردن مشکل و کنار آمدن با آن.
برای نمونه:figure outbite the bulletdo damagedo harm
اصطلاحها (۸۸)
همهٔ اصطلاحها- a black markنقطهی سیاه در سابقه
- a blessing in disguiseعدو شود سبب خیر؛ اتفاق بدی که بعداً معلوم میشود به نفعت بوده
- a bolt from the blueخبر یا اتفاق کاملاً غیرمنتظره
- a bumpy rideمسیر پرفرازونشیب
- a catch-22بنبست منطقی؛ دور باطل
- a chicken-and-egg situationمعمای مرغ و تخممرغ
- a drop in the bucketقطرهای در دریا؛ مقدار ناچیز در برابر نیاز
- a drop in the oceanقطرهای در دریا؛ ناچیز
- a hard nut to crackمسئله یا آدم سخت و پیچیده
- a hot potatoموضوع داغ و دردسرساز
- a pain in the neckمایهی دردسر؛ آدم یا چیز اعصابخردکن
- a recipe for disasterنسخهی فاجعه؛ کاری که حتماً بد تمام میشود
- a red flagزنگ خطر؛ نشانهی هشدار
- a silver liningروزنهی امید در دل مشکل
- a slap on the wristتنبیه خیلی سبک؛ تذکر ملایم
- a storm in a teacupغوغای بیجهت؛ سروصدای زیاد سر هیچ
- add fuel to the fireآتش را تندتر کردن؛ اوضاع بد را بدتر کردن
- add insult to injuryنمک روی زخم پاشیدن؛ بدتر کردن اوضاع
- asleep at the wheelغافل و بیتوجه در لحظهٔ حساس
- at a lossمات و مبهوت؛ درمانده
- at sixes and sevensدرهموبرهم؛ آشفته
- at stakeدر خطر؛ در میان
- back on trackدوباره در مسیر درست
- back to square oneبرگشتن سر خانهی اول
- barking up the wrong treeراه را اشتباه رفتن؛ مقصر یا راهحل را اشتباه گرفتن
- beat a dead horseآب در هاون کوبیدن؛ بحث بیفایده را ادامه دادن
- beat the oddsبرخلاف پیشبینیها موفق شدن
- bite off more than you can chewلقمهی بزرگتر از دهان برداشتن
- bite the bulletدندان روی جگر گذاشتن؛ با شجاعت به کار سخت یا ناخوشایندِ اجتنابناپذیر تن دادن
- bite the dustشکست خوردن؛ از بین رفتن
- by the skin of your teethبهزور و در آخرین لحظه؛ با یک مو
- can't see the forest for the treesاز جزئیات، کل را نمیبیند
- catch someone red-handedکسی را در حین جرم گرفتن
- cross that bridge when you come to itهر وقت به مشکل رسیدیم، به آن فکر میکنیم؛ فعلاً نگرانش نباش
- cry over spilt milkغصهی چیزی را خوردن که گذشته
- curiosity killed the catفضولی کار دست آدم میدهد
- cut cornersسرهمبندی کردن؛ برای صرفهجویی در وقت یا پول، کار را ناقص یا بیکیفیت انجام دادن
- easier said than doneگفتنش آسان است، انجامش سخت
- every cloud has a silver liningدر دل هر سختی، خیری هست؛ پایان شب سیه سپید است
- face the musicبا عواقب کار خود روبهرو شدن
- get out of handاز کنترل خارج شدن
- get your act togetherخودت را جمعوجور کردن؛ منظم و جدی شدن
- go back to the drawing boardاز نو شروع کردن (بعد از شکست)
- go off the railsاز خط خارج شدن؛ به هم ریختن
- go the distanceتا آخر ادامه دادن
- have it out withرودررو حرف را یکسره کردن
- hit a roadblockبه مانع خوردن
- in a pickleدر دردسر؛ در مخمصه
- in hot waterتوی دردسر افتادن
- in over your headدرگیر کاری فراتر از توان خود
- in the same boatدر یک وضعیت مشترک (معمولاً بد)
- in the wayسر راه؛ مزاحم
- in vainبیهوده؛ بینتیجه
- it takes two to tangoیک دست صدا ندارد؛ هر دو طرف مقصرند
- keep your headخونسردیات را حفظ کردن
- keep your head above waterبهسختی از پس مشکلات (بهویژه مالی) برآمدن
- leave no stone unturnedهیچ راهی را امتحاننشده نگذاشتن
- let sleeping dogs lieبه موضوع تمامشده دست نزن؛ نبش قبر نکن
- make a mountain out of a molehillاز کاه کوه ساختن
- make wavesجنجال به پا کردن
- monkey businessکار مشکوک یا شیطنتآمیز
- move mountainsکوه را جابهجا کردن؛ کار بزرگی انجام دادن
- my hands are tiedدستم بسته است؛ کاری از دستم برنمیآید
- necessity is the mother of inventionاحتیاج مادر اختراع است
- not the end of the worldآخر دنیا که نیست
- on thin iceدر وضعیت خطرناک؛ یک قدم تا دردسر
- out of orderخراب؛ از کار افتاده
- out of the woodsاز خطر گذشته؛ خیال راحت
- put someone on the spotکسی را در موقعیت سخت و ناگهانی قرار دادن
- put two and two togetherدو دوتا چهارتا کردن؛ نتیجه گرفتن
- put your foot in your mouthگاف دادن؛ حرف نسنجیده زدن
- red tapeکاغذبازی؛ بوروکراسی
- rock the boatآب را گلآلود کردن؛ جوّ را به هم زدن
- spinning your wheelsدرجا زدن
- steer clear ofدوری کردن از
- the calm before the stormآرامش پیش از طوفان
- the elephant in the roomمشکل بزرگ و واضحی که همه از حرف زدن دربارهاش طفره میروند
- the end of the roadآخر خط
- the last strawقطرهای که کاسهی صبر را لبریز کرد؛ آخرین مشکل تحملناپذیر
- the squeaky wheel gets the greaseتا بچه گریه نکند، مادر شیر نمیدهد
- the tip of the icebergنوک کوه یخ؛ بخش کوچکی از یک مشکل بزرگ
- third time luckyبار سوم شانس میآورد
- turn a blind eyeچشمپوشی کردن؛ خود را به ندیدن زدن
- two heads are better than oneدو تا عقل بهتر از یکی است
- under a cloudزیر سایهی سوءظن یا رسوایی
- weather the stormاز بحران جان سالم به در بردن
- where there's a will, there's a wayاگر بخواهی، راهش پیدا میشود
- wrap your head aroundچیزی پیچیده را درک کردن؛ توی کله فرو رفتن
فعلهای عبارتی (۳۴)
همهٔ فعلهای عبارتی- break downخراب شدن (ماشین/دستگاه)؛ از نظر روحی فروپاشیدن؛ تجزیه کردن
- break inدزدکی وارد شدن؛ جا انداختن (کفش)
- break offقطع کردن (رابطه یا مذاکره)؛ شکستن تکهای
- break outشیوع پیدا کردن؛ فرار کردن
- break throughعبور کردن از مانع؛ به پیشرفت بزرگ رسیدن
- come apartاز هم باز شدن؛ خراب شدن
- come upمطرح شدن؛ پیش آمدن
- come up withبه فکر چیزی رسیدن؛ ایده یا راهحلی ارائه دادن
- cut offقطع کردن؛ حرف کسی را بریدن
- deal withرسیدگی کردن به؛ کنار آمدن با؛ سر و کار داشتن با
- fall apartاز هم پاشیدن (چیز، برنامه، رابطه، شخص)
- fall forعاشق شدن؛ گول خوردن
- fall throughنقش بر آب شدن
- figure outفهمیدن؛ سر درآوردن؛ راهحل چیزی را پیدا کردن
- get away withاز زیر کاری قسر در رفتن؛ بدون مجازات ماندن
- get out ofاز زیر کاری در رفتن
- get throughاز پس چیزی برآمدن؛ تمام کردن؛ تماس گرفتن
- go throughتجربهی سختی را از سر گذراندن؛ بررسی دقیق کردن
- hold outدوام آوردن؛ تسلیم نشدن
- hold upمعطل کردن؛ دوام آوردن
- look intoبررسی کردن؛ پیگیری کردن (یک مشکل یا موضوع)
- make off withچیزی را دزدیده و فرار کردن
- mix upقاطی کردن؛ اشتباه گرفتن
- pull offاز پس کاری سخت برآمدن
- pull throughاز بحران جان به در بردن
- put up withتحمل کردن
- run awayفرار کردن
- run intoاتفاقی به کسی برخوردن؛ با مشکلی مواجه شدن
- set backبه تأخیر انداختن؛ هزینه داشتن (غیررسمی)
- set inشروع شدن و ادامه یافتن (چیز ناخوشایند)
- sort outحلوفصل کردن؛ مرتب کردن؛ ردیف کردن
- stand up toدر برابر کسی ایستادن
- turn aroundبرگشتن؛ بهبود بخشیدن (وضعیت)
- work outورزش کردن؛ حل کردن؛ به نتیجهی خوب رسیدن
کالوکیشنها (۱۳)
همهٔ کالوکیشنها- a close callمو لای درزش نمیرفت؛ بهخیر گذشت
- a major setbackعقبگرد بزرگ
- a minor issueمسئلهٔ جزئی
- a narrow escapeفرار از خطر در آخرین لحظه
- badly damagedبهشدت آسیبدیده
- break the lawقانونشکنی کردن
- do damageآسیب زدن
- do harmضرر رساندن
- get into troubleبه دردسر افتادن
- have difficultyمشکل داشتن
- make a complaintشکایت کردن
- make a mistakeاشتباه کردن
- take actionاقدام کردن