اصطلاحات انگلیسی زمان
۱۱۲ عبارت با معنی فارسی، تلفظ و مثال
برای گفتن از دیر و زود، عجله، ضربالاجل و هر از گاهی؛ عبارتهایی که در برنامهریزی و حرف روزمره زیاد پیش میآیند.
برای نمونه:all day longas soon asas usualat first
اصطلاحها (۷۷)
همهٔ اصطلاحها- a blast from the pastیادآور خاطرات قدیمی
- a race against timeمسابقه با زمان
- against the clockبا عجله برای رسیدن به مهلت
- ahead of timeپیش از موعد؛ زودتر
- all alongاز همان اول
- all day longتمام روز
- all of a suddenیکدفعه؛ ناگهان
- an early birdآدم سحرخیز
- as soon asبه محض اینکه
- as usualطبق معمول
- at firstاولش؛ در ابتدا
- at lastبالاخره
- at onceفوراً؛ همزمان
- at the crack of dawnکلهی سحر
- at the drop of a hatبیدرنگ؛ در جا
- at the eleventh hourدر آخرین لحظه
- at the last minuteدقیقهٔ نود
- at the latestحداکثر تا
- back in the dayآن وقتها؛ قدیمها
- be about toدر آستانهٔ کاری بودن
- behind the timesعقبمانده از زمانه؛ قدیمی
- call it a dayکار را برای امروز تمام کردن؛ دست کشیدن
- call it a nightامشب را تمام کردن؛ دیگر بس است
- day in, day outروز از نو، روزی از نو؛ هر روز مثل هم
- don't hold your breathزیاد امیدوار نباش؛ منتظر نمان
- drag your feetلفت دادن؛ عمداً کند عمل کردن
- every now and thenگاهگاهی
- every otherیکی در میان
- every so oftenهر از چند گاهی
- for a changeبرای تنوع
- for goodبرای همیشه
- for the time beingفعلاً؛ تا اطلاع ثانوی
- from now onاز این به بعد
- from time to timeگاهگاهی؛ هر از چند گاهی
- in a hurryعجله داشتن؛ با عجله
- in advanceاز قبل؛ پیشاپیش
- in no timeدر یک چشم به هم زدن
- in the blink of an eyeدر یک چشم بههم زدن
- in the meantimeدر این فاصله
- in the nick of timeدرست سر بزنگاه؛ در آخرین لحظه
- in timeبهموقع؛ پیش از اینکه دیر شود
- jump the gunعجله کردن؛ زودتر از موعد اقدام کردن
- just around the cornerنزدیک؛ در شرف وقوع
- kill timeوقت را پر کردن؛ وقتگذرانی کردن
- kill two birds with one stoneبا یک تیر دو نشان زدن
- little by littleکمکم؛ ذرهذره
- make hay while the sun shinesتا تنور داغ است نان بچسبان
- miss the boatفرصت را از دست دادن؛ دیر جنبیدن
- never put off till tomorrow what you can do todayکار امروز را به فردا مینداز
- nine times out of tenاغلب اوقات؛ نُه از ده بار
- off and onبا وقفه؛ گاهوبیگاه
- on and onیکریز؛ بیوقفه
- on the dotسر ساعت؛ دقیقاً
- on the goسرپا؛ در حال رفتوآمد
- on the spotدر جا؛ همان لحظه
- on timeسر وقت
- once and for allیک بار برای همیشه
- once in a blue moonخیلی بهندرت؛ هر از چند گاهی (بسیار کم)
- once in a lifetimeیک بار در عمر
- once in a whileهرازگاهی
- only a matter of timeفقط مسئلهی زمان است
- out of dateقدیمی؛ تاریخگذشته
- out of the blueیکهو و بیمقدمه؛ کاملاً غیرمنتظره
- over and overبارها و بارها؛ پشت سر هم
- right awayفوراً؛ همین الان
- Rome wasn't built in a dayگر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
- sit tightصبر کردن و کاری نکردن تا خبر بعدی
- so farتا اینجا؛ تا حالا
- sooner or laterدیر یا زود
- strike while the iron is hotتا تنور داغ است نان بچسبان؛ فرصت را دریاب
- take a trip down memory laneمرور خاطرات گذشته
- the early bird catches the wormسحرخیز باش تا کامروا باشی
- the early bird gets the wormکسی که زودتر شروع کند، بیشتر به دست میآورد
- the good old daysروزهای خوب قدیم
- time and againبارها و بارها
- time fliesزمان مثل برق و باد میگذرد
- time is moneyوقت طلاست
فعلهای عبارتی (۱۷)
همهٔ فعلهای عبارتی- bring forwardجلو انداختن (زمان)
- call offلغو کردن (جلسه، مراسم، برنامه)
- get around toبالاخره فرصت انجام کاری را پیدا کردن
- go byگذشتن (زمان)؛ عمل کردن بر اساس
- hold offبه تعویق انداختن؛ صبر کردن
- hold upمعطل کردن؛ دوام آوردن
- keep toپایبند ماندن به
- look aheadبه آینده فکر کردن
- look backبه گذشته نگاه کردن
- put backسر جایش برگرداندن؛ به تعویق انداختن
- put offبه تعویق انداختن؛ کاری را عقب انداختن
- run overزیر گرفتن؛ از وقت گذشتن
- set asideکنار گذاشتن (وقت، پول)؛ لغو کردن
- show upحاضر شدن؛ سر و کلهی کسی پیدا شدن
- stay upبیدار ماندن
- take upشروع کردن (سرگرمی)؛ وقت گرفتن
- the run-up toروزهای منتهی به