figure out
/ˌfɪɡjər ˈaʊt/
فهمیدن؛ سر درآوردن؛ راهحل چیزی را پیدا کردن
چیزی پیچیده را درک کردن؛ توی کله فرو رفتن
To manage to understand something complicated or surprising.
جملههایی که انگلیسیزبانها واقعاً میگویند.
I can't wrap my head around this new tax system.
نمیتوانم از این سیستم مالیاتی جدید سر دربیاورم.
It took me a while to wrap my head around the news.
کمی طول کشید تا خبر را هضم کنم.
موقعیتهایی که این عبارت در آنها طبیعی است.
معمولاً منفی: وقتی چیزی برایتان قابل درک نیست.
برای دوستان، خانواده و گفتوگوهای خودمانی؛ در نوشتار رسمی به کار نبرید
بحث، مذاکره و درک محتوای پیچیدهتر
خطایی که فارسیزبانها زیاد میکنند.
wrap my head about
wrap my head around
حرف اضافه around است.